در یک اتاق یک در یک گیر افتاده‌ای. هیچ روزنی از نور نیست. هیچ چیزی نمی‌بینی. هیچ صدایی نمی‌شنوی. تنها می‌دانی تو هستی و او. دست‌هایش را می‌گیری. دست‌هایت را طرف صورتش می‌برد. گونه‌اش را نوازش می‌کنی و خیالت آرام می‌شود. با لمس صورتش لبخند بر لبانش می‌نشیند. درون اتاق چیزی نیست جز یک سیگار، یک کبریت و یک قوطی کبریت قدیمی که کمی نم دارد. سکوت محض است. دلت می‌خواهد صدایش را بشنوی. اتاق صدای نفس‌هایتان را هم می‌بلعد. وسوسه‌ی کشیدن سیگار و دیدن رویش و شنیدن صدایش کلافه‌ات کرده است. نمی‌دانی تا کی قرار است در این اتاق بمانید. دلت تنگ دیدن چشم‌هایش است. می‌دانی اگر بودن در این اتاق طول بکشد، دل‌تنگی‌ات بدون کبریتی که روشن کنی و نگاهش کنی بیشتر و بیشتر می‌شود. دل را به دریا می‌زنی، با دلهره‌ی روشن نشدن، کبریت را می‌کشی، روشن می‌شود. نگاهش می‌کنی. نگاهت می‌کند. می‌خندد. می‌خندی. آرامش چشمانش به یادت می‌آورد با هم بودنتان ورای هر ترس و دلهره‌ای است.
سیگارت را می‌کشی.


شناسه: با احترام به بیژن الهی۱


پی‌نوشت:

و زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاه افروختن

تا سیمای تو حادثه‌یی باشد در میان تاریکی.